با جمشید در پارک آشنا شدم و با او ازدواج کردم /یک شب با دوستانش به خانه آمد و چیزی از من خواست که بسیار تعجب کردم

چهره کودکانه و معصوم دخترک باور این را که او عضوی از یک باند سرقت مسلحانه باشد، سخت می‌کرد. وقتی روبه‌روی قاضی نشست سرش پایین بود و به موزائیک‌های چرک گرفته و رنگ و رو رفته کف اتاق چشم دوخته بود.